تبليغاتX
از سرزمین بودا!
یادداشتهای از عارف از دیار بامیان باستان
 سلام دوباره!
دوستان عزیز سلام!

سال نو خورشیدی را از ویبلاگ سرزمین بودا به همه شما مبارکباد عرض میدارم. امید که در سال جاری همگی شاهد تغییرات سازنده در عرصه اجتماعی سیاسی و فرهنگی کشور و مردم خود باشیم.

دغدغه های زندگی گاهی آدم را چنان در خود غوطه ور می سازد که آدم می خواهد به همه چیز چنگ بزند ولی به هیچکدام به درستی رسیدگی نتواند. این شاید ناشی از نقص در تعیین هدف مشخص باشد و یا هم بی برنامه گی در کار های روز مره.

بنده نیز تا حدودی گرفتار چنین حالتی شده بودم و می شوم. به همین دلیل بعد از زمانهای بسیار درازی در ویبلاگ خود چیزهای به اصطلاح می نویسم. گرچند نویسند گی مهارت بسیار کار دارد ولی من فکر می کنم که از ننوشتن نوشتن بهتر است. و جسارتا به دوستان علاقه مند هم توصیه دارم که در صورت دسترسی به انترنت بکوشند تادر کنار کارهای دیگر شان با نوشتن در ویبلاگها مهارت نویسندگی شان را شکوفا نگهدارند.

و اما:

در این روزها شاهد بارانهای شدید و سیلابهای بی خانمان کن در گرد و گوشه های افغانستان می باشیم. گفته می شود جاری شدن سیل در شهر کابل در ۶۰ سال گزشته بی سابقه بوده است. رابطه چندین ولایت با کابل قطع گردیده و سیلابها به هزاران خوانواده در سراسر کشور خساره های جانی و مالی رسانده است. متاسفانه از سوی دیگر دولت تازه ساخته ما هم با امکانات و برنامه ریزیهای نا کافی از روارویی با چنین حوادث طبیعی عاجز مانده است.

 انکشافات اخیر به درستی نشان داد که ارگانهای دولتی برای مقابله با بلاهای طبیعی و شرایط غیر مترقبه ی اضطراری بسیار ضعیف عمل می کنند و هماهنگ نیستند. کمکهای مالی جهان و عایدات داخلی کشور بیشتر صرف خود دولت و دولتمردان می شود تا مردم.  آنچه که بسیار به وضوح دیده می شود  یک نوع تجمل گرایی بی نهایت سریع در بین دولتمردان در حال رشد است. در حالیکه در همسایگی شان کسان بی شماری زندگی شان را در تیره بخت ترین شرایط می گزرانند. نظام زندگی طبقاتی و اشرافی به شدت شکل می گیرد ودولت با بی تفاوتی تمام باعث بیشرفت آن می شود. بسیار از ارزشها در حد شعار باقی مانده و کردارها از گفتارها فرسخها دور می شوند و دور!

 

|+| نوشته شده توسط عارف عمار در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386  |
 بامیان باستانی یعنی چه؟ (قسمت اول)
هر مسافر و جهانگردی که بار اول وارد بامیان می شود از جاذبه ها و مناظر جادویی و باستانیت آن سخن می گوید. در محافل و مجالس سیاسی فرهنگی و اجتماعی سخنوران پی هم از اصطلاح بامیان باستانی برای زیبایی کلام شان استفاده می کنند. گاهی اوقات اجرا کنندگان و نطاقان رادیو بامیان که تنها رسانه محلی و یکی از نماد های دموکراسی و تکنولو جی امروزی می باشد شنوندگان خودرابا اصطلاحاتی چون “مردم بامیان باستانی” وبعضا “مردم باستانی بامیان! “مخاطب قرار می دهد.

من روزانه با همکاران دیگرم مسیر محل بودوباش تا محل کار را از میان گردو خاکهای سرکهای باستانی بوسیله موتر می پیماییم. در مسیر راه خلیفه محرم موتروان ما که خودش نیز بامیانی است و از روی شوخی بعضا خودرا باستانی نیز می خواند حرفهای جالبی دارد. روزی از وی پرسیدم که در باره بامیان امروزی چه احساسی دارد. خلیفه محرم نسوارش را از دهان بیرون انداخته گفت:”شمو می بینید که بامیان هنوزم باستانیست! کجای ای شهر امروزیه؟ دخترا و بچای مکتبی ره سیل کو که باسرو روی پر از گردوخاک موترای موسسه و دولتی به مکتب مورن.ای گردوخاکا به اندازه ی هست که شاگردان از روی شوخی یگدیگه ره شمامه و سلسال صدا مونند! مه خو ده یی چار سال چیز تازه و نو ندیدوم جز یک آنتن موبایل روشن. آلی ده یک گل که بهار موشه!؟ کلانا خو امادن و نشستن و وعده دادن و رفتن”

ادامه دارد . . .

|+| نوشته شده توسط عارف عمار در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385  |
 الهی!

الهی ای دهنده عطا و پوشینده جفا نه پیدا که پسند کو؟ او پسندیده چراینده بناها به قضا پس کوی که چرا؟

الهی کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رحاست اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست ـ خاصه او آنکس است که از سبب دیدن رهاست اگر اسیاء احوال است قطب مشیت بجاست ـ

الهی عنایت کوه است و فضل تو دریاست کوه کی فرسود و دریا کی کاست عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست ـ

الهی نه دیدار ترا بهاست و نه رهی را صحبت سزاست و نه از مقصود ذره یی در جان پیداست ـ پس این درد و سوز در جهان چراست پیداست که بلا را در جهان چند جاست ـ این همه سهم است اگر روزی باین خار خرماست ـ

الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش بس درمانده ایم بوقت خویش بس مغروریم به پندار خویش بس محبوبیم در سزای خویش دست گیر ما را به فضل خویش باز خوان ما را بکرم خویش ـ بارده ما را به احسان خویش ـ

الهی چه سوز است این که از بیم فوت تو در جان ما در عالم کسی نیست که ببخشاید بروز زمان ما ـ

عزیز تو گیتی چند نهان شوی و چند پیدا دلم حیران گشت و جان شیدا تا کی این استتار و تجلی آخر کی بود آن تجـــــــلی جاودانی ـ

الهی جلا عزت تو جای اشارت نگذاشت محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت هر چه رهی در دست داشت ـ

الهی آب عنایت تو به سنگ رسید سنگ بارگرفت سنگ درخت رویایند درخت میوه بار گرفت درختی که بارش همه شادی طعمش همه انس بویش همه آزادی ـ درختی که بیخ آن در زمین وفا شاخ آن بر هوا ـ رضا میوه آن معــرفت و صفا ـ حاصل آن دیدار و لقا

الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم

الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ

الهی این چه بتر روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزیست ـ

الهی میلرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز از آنکه می سوزم تا از این افتادگی بر خیزم ـ

الهی از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و نا چاره را چه آمیزم و در هامون کجا گریزم ـ

الهی ار تو فضل کنی از دیگران چه داد و چه بیداد ور تو عدل کنی پس فضل دیگران چون باد ـ

الهی گفت تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان زبان بیاد تو ناز دو دل به مهر و جان بعیان ـ

الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفــم ـ بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از ین کوی بر ندارم او که تو آن اویی بهشت او را بنده است او که تو در زندگانی اویی جاوی زنده است ـ

الهـــی آنچــه من از تو دیدم دوگیتی بیاراید عجب اینست که جان من از بیم داد تو دمی نیاساید ـ

الهی چند نهان باشی؟ و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا؟ تاکی این استتار و تجلی ؟ کی بود آن تجلی جاودانی ـ

الهی دانش و کوشش محنت آدمیت و بهره هر یکی از توبه سزا کرا و از لیست.

خواجه عبدالله انصاری 

|+| نوشته شده توسط عارف عمار در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385  |
 مادر
مادر ای مظهر جوانی من

نور  امید  زند گانی   من

 

تو    بلند    اختر  جهانی

تو   گران   گوهر   زمانی

 

پاکدامن تر  از گل و چمنی

دلربا تر  ز یاس و یاسمنی

 

شمع  یکتای  محفل مایی

یکدل و یک زبان و یک رایی

 

جان خود در تن تو می جویم

می پرستم  تورا و می گویم

 

کس نباشد به مهربانی تو

یاد گاری  به  جاو دانی  تو

                          "سعدی"

|+| نوشته شده توسط عارف عمار در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385  |
 اولین سلام!

به نام دوست، که هر چه داریم از اوست!

سلام بر همه دوستان عزیز، من محمد عارف عمار هستم و این اولین مطلبم هست که به رشته تحریر در اورده ام تا ان شاالله از این به بعد مطالب جدیدم را خواهم نگاشت.

امید که با دوستان قدیمی خود (پاکستان-کویته) و دوستان جدیدم ، در گوشه و کنار این هستی کلان، در ارتباط باشم و همینطور با دوستان عزیز هوطن جدید آشنا شوم.   اگر پیغام و یا ایمیلی برای این حقیر می گذارید، از لطف و خوبی خودتان هست.

 

|+| نوشته شده توسط عارف عمار در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا